محمدحساممحمدحسام، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 18 روز سن داره

پسر کوچولوی ما

سفر خرم آباد

کوچولوی مامانی شما 7 ماهه که بودی با بابا احسان و من و مامانی و عمو حسین  و زن عمو نرجس و عمه جون نیره و پسرش علیرضا  با معصومه خانوم دوست مامانی و سلمان و سلیمه بچه های معصومه خانوم  رفتیم عروسی دوست بابا احسان  خرم آباد یادش بخیر سفر با مزه ای بود کمی تا قسمتی خوش گذشت یه ذره هم خوش نگذشت ما که تاحالا خرم آباد نرفته بودیم و با رسم و رسوماتشون آشنا نبودیم  برا همین یه ذره اذیت شدیم ولی در کل سفر بدی نبود فقط سه روز تمام ما مرغ آبپز خوردیم من نمی دونم خسته نمیشدن همش در حال رقصیدن بودن و هی تیر در می کردن   عمه جون نیره برات این لباس محلی ه...
10 ارديبهشت 1391

عید 91

  هفت سین امسالمون همش کار دست خودم بود   ای پسر شیطون بابا احسانو خیلی اذیت کردیا   الهی قربون خوابیدنت برم مامانی   روز اول عید آماده شدیم بریم خونه بابایی ها   ...
10 ارديبهشت 1391

راه رفتن و حرف زدن

سلام خوشگل مامان خیلی خوشحالم که راه افتادی تو ایام عید هنوز نمی تونستی درست راه بری همش می خوردی زمین اما حالا خداروشکر خوب راه میری     نهم عید بود که پسر خاله فاطمه به دنیا اومد یه پسر خوشگل و دوست داشتنی به اسم امیرحسین ماشالا خیلی بامزه اس       الهی برای اون زبونت بمیرم با اون حرف زدنت که فقط خودم و بابا احسان متوجه میشیم فرهنگ لغت مامان و بابا باباجی = بابا جون           پوتزا = پیتزا   ...
10 ارديبهشت 1391